Saturday, March 20, 2010

سالی که گذشت و تلاش برای فرار از ملولی

سالی که گذشت سال پر فراز و نشیبی برایم بود.بعد از 2 سال همانطور که حدس می زدم به آن چیزی که تصور می کردم برسم یعنی حضور در جمع محققان آموزش در کانادا دست یافتم.تحقیقم در معتبرترین کنفرانس آموزش در کانادا پذیرفته شد، که امسال در مونترال برگزار خواهد شد.
The Canadian Society for the Study in Education
اینجا
برنامه کامل کنفرانس را می توانید ببینید.
با این همه از تحصیل آکادمیک به خصوص در یک کشوری که زبان مادریم نیست قدری خسته شدم. دوست دارم بیشتر به محتوای موضوع تحقیق بپردازم تا قالب تحقیق، شاید هم من خیلی سخت میگیرم راجع به نوشتن به زبان انگلیسی، یک علتی که نوشتن این وبلاگ را متوقف کرده ام همین نوشتن نظریاتم به زبان انگلیسی و ثبت آن در جایی هست حتی بصورت نیمه تمام که حداقل اگر کسی خواست به عنوان نظریات خودش بنویسد من یک کپی داشته باشم.البته بهترین راه نوشتن کامل آنها هست وچاپشان ،ولی این کار بسیار وقت گیر است.
از اتفاقات دیگری که در سال گذشته افتاد حوادث بعد از انتخابات بود که من هم نسبت به آنها موضع خودم را نوشتم ولی دوستان این ور آب از نوشته هایم رنجیده شدند به این معنا که گویی حق را با باطل آمیخته ام ولی دوستانی که هنوز در ایران هستند آن را واقع گرایانه و فارغ از جهت گیری سیاسی و صرفا نوشته جاتی برای اصلاح دریافتند.علی ایحال همه پست های سیاسی را از روی وب لاگ برداشتم از جهت اینکه من علاقه ای به گرفتاری های سیاسی ندارم چون که من حالا حالاها می خواهم به ایران سفر کنم اگر چه هیچ نوشته تندی هم ننوشته ام.
در زندگی ام اما همچنان جای خالی چیزی را احساس می کنم.هر چه که زمان می گذرد بیشتر تصور می کنم چیزی که از دست داده ام کشورم هست. همان جلسات گاه به گاهی که به دایره المعارف تشییع می رفتم بسیار مغتنم بود.بگذریم که دیگر آن جلسات ماهی یک بار بیشتر برگزار نمی شود. در شهرمان در اینجا، در ویندزر، به این فکر افتادم تا یک جلسات مباحثه ای ایجاد کنم و از اساتید جامعه شناسی و آموزش و دانشکده های دیگر علوم اجتماعی دعوت کنم تا در جایی جمع شویم.قدم اول را فعلا محکم برداشتم و از دو استاد که یکی از آنها سمت تحقیق هم دارد دعوت کردم تا به خانه امان بیایند و جلسه خوبی بود.اما باید از اینجا بروم تا پولهایی که در این مدت خرج شده را دوباره بدست بیاورم.
برای یک شغل در شمالی ترن مکان کانادا اقدام کردم، جایی که الان منفی 14 درجه زیر صفر است.شاید طبیعت بکر احساس بهتری به من بدهد.آنچه از الان می دانم قرار دادن وقتی برای مطالعه است که می باید روزانه انجام دهم وگر نه شغل معلمی تمام زندگی ام را خواهد گرفت و دوباره باید از شمال برگردم.
مهرناز هم همزمان با من برای شغلی در تورنتو برای تدریس زبان فرانسه در مدارس دولتی آنتاریو کانادا اقدام کرده و یک مصاحبه ای به ایشان داده اند، ولی او هم شمال را به زندگی در شهر بزرگ ترجیح می دهد.به احتمال بسیار زیاد تا 1 ماه دیگر تکلیفمان روشن خواهد شد.
تا یک ماه دیگر پدر خواهم شد آن هم تجربه جدید دیگری است.فعلا همچنان گیج هستم.این تز لعنتی تمام شود تا بلکه یک فکری به حال خودم بکنم.

No comments: