گاهی اوقات آدم یک حرف هایی می زند که بعدا موقع عمل ،توان انجام دادنشو ندارد. مثلا قبلا قبل از اینکه بچه ای به خانواده امان ملحق بشه ادعا میکردم که بله اگر بچه نیاز داشته باشه که من نیمه شب بلندش کنم انجام میدم و همسرم میتواند براحتی بخوابد.حالا که موقع عمل رسیده متوجه شدم که چقدر حرفم خام بوده و ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد.
علتش این هست که کلا آدمیان خودشان را دقیق نمیشناسند بخصوص وقتی تجربه انجام دادنش را از قبل نداشته باشند.
حالا تصمیم اینکه در ایران زندگی کنی وقتی 11 سال از ایران دور بوده باشی و این طرف آب هم بهت سخت نگذشته باشه
کمی مشکوک و غیر واقعی بنظر میرسه.
همینطور اینکه به فکر پول نباشی وقتی همیشه از اعتبار مالی که داشتی استفاده کرده باشی و حالا بخواهی به خودت بگی باز هم همینطور زندگی میکنم در حالی که اعتبار مالی ات هم در حال تمام شدن باشه.
خلاصه قصه زندگی هم قصه قشنگی شده .
Friday, January 21, 2011
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
2 comments:
Seems like you are waking up from your sleep! :-) I am so glad you are now willing to accept realities of life, and deal with them, instead of denying them, or thinking you will have a solution that will work for all of them.
Let's put it that way, I haven't known myself yet. Reality might look different to me than someone else.However, there is a pattern in the majority of people's life which some philosophers call them,ordinary people.I guess my problem is that I've denied to put myself in it and I may continue doing it as I am in the middle of battle with myself.
Post a Comment