Thursday, February 18, 2010

بلاتکلیفی

یک بدی که کشور کانادا برای من دارد این هست که چون تسهیلات رفاهی خوبی به شهروندانش می دهد من را تنبل می کند منظورم از تنبلی نداشتن تمایل برای بدست آوردن پول هنگفت است.مثلا وقتی می بینی که اگر کار نداشته باشی پول کمک خرجی می دهند.(اگر چه تا الان هنوز استفاده نکرده ام) و یا اینکه اگر مریض باشی دکنر مجانی وجود دارد و یا اگر کار نداشته باشی حقوق ماهانه ای که به حساب مادر بچه می ریزند را بیشتر می کنند، دیگه خیالت راهت هست که اگر کاری را که خیلی مورد علاقه ات نیست را انجام نمی دهی زندگیت از هم نمی پاشد. همیشه به دوستانم گفته ام اگر من در سن 40 سالگی مشغول درس هستم و واقعا خیالم هم راحت هست، این به این معنی نیست که من خیلی آدم پر دل و جرعتی هستم،نه، یک دلیلش این هست که خیالم راحت هست که بدبخت و بیچاره نخواهم شد چون حمایت دولت کانادا را دارم. بعضی از کاناداییها هم البته مشکلات کشورشان را به همین مربوط می کنند، به این نحو که می گویند این سیستم تنبل پرور است.مثلا میگویند چرا باید دولت هزینه درمان اشخاصی را بدهد که از خود مواظبت نمی کنند و یا به تعبیری چرا افرادی که به سلامت خود توجه دارند باید تاوان افرادی که به سلامتشان توجه ندارند را بدهند.بگذریم از اینکه این سخن راجع به افراد میانسال درست نیست. ولی وقتی بیشتر فکر می کنم می بینم من دوباره روزی برای زندگی به ایران برخواهم گشت پس بهتر هست که زودتر قرض ها رو صاف کنم و یک پول کمی هم پس انداز کنم برای خرید خانه ای در ایران.این هست که یک بار فکر می کنم بروم دنبال یک کاری که پولی بدست بیاورم که می شود رفتن به شمال کانادا، و بار دیگر تصور می کنم باید به کاری که می کنم علاقه زیادی داشته باشم. پس حالا که وضعیتم این جوری است این ها را به عرفان وصلش می کنم (کی به کیه) و می گویم
پرکاهم در مصاف تندباد خود نمی دانم کجا خواهم فتاد.

No comments: